*•.☆.•**•.•**•.☆.•*هرشبی گویم که فردا یارم آید از سفر*•.☆.•**•.•**•.☆.•*
سحر که می شود دلم هوای گریه می کند ز دست روزگار خود مدام شکوه می کند کودک خسته ی دلم تو را بهانه می کند کبوتر غریب دل هوای لانه می کند غریبم و کسی به این غریبه سر نمی زند کسی به خانه دلم حلقه به در نمی زند مریضم و به فکر من کسی دوا نمی کند کسی به حال غربتم دگر دعا نمی کند بیا و راحتم کن و بگیر جان خسته را بیا و مرهمی بنه بال و پر شکسته را رانده شدم از همه جا من آمدم به سوی تو کوچه به کوچه می روم برای جستجوی تو چشمه جان خویش را به پای او هدیه کنم یار پسندیده که من برای او گریه کنم![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
